عشق يعني نور يعني رنگ يعني شور
عشق يعني حلاوتي منثور
عشق يعني بهار فروردين نواي تار
عشق يعني بهترين گفتار
عشق يعني عطريعني مشك يعني گل
عشق يعني آواز قناري و بلبل
عشق يعني دريا يعني لطف يعني صبر
عشق يعني باران يعني شبنم يعني ابر
عشق يعني جنگل يعني رود يعني خدا
عشق يعني پاكي و صلح و صفا
عشق يعني شميم سبزه و ريحان
عشق يعني همه عطرهاي پنهان
عشق يعني كوه يعني دشت يعني روح
عشق يعني سيل يعني راه يعني نوح
عشق يعني در غمت گريان شدن
از فراق چهره ات نالان شدن
با شميم و بوي تو خندان شدن
درحريم كوي تو حيران شدن
از خراب چشم تو ويران شدن
در ميان دشت تو جيران شدن
عشق يعني ابر تابستان شدن
با صداي گرم تو باران شدن
عشق يعني لوح و كرسي و قلم
عشق يعني آنچه ميخواهد دلم
اصفهان 29.2.80
Archive for the ‘اشعار’ Category
عشق
دسامبر 28, 2007کهکشان چهره ات
دسامبر 28, 2007چشم تو چشمه نور
لب تو خنده وشور
نفست باد بهار
گونه ات باغ انار
ابروانت آسمان
گيسوانت كهكشان
تاب مژگانت هلال ماه نو
از لبانت ميتراود راه نو
همايون
8 آگوست 2004
آلمان
فراموشی
دسامبر 28, 2007
به ياد آور، به ياد آور
اما نه با انديشه ات
چرا كه او
فقط اين جهان را به ياد دارد و بس
به ياد آور
با دل به ياد آور
با جان به ياد آور
اين تو بودي
كه زيستن را گزيدي
ديگراني هم بودند
اما شجاعت ترا نداشتند
آنها ماندند و تو بدنيا آمدي
تو خود انتخاب كردي
زندگي به تو تحميل نشد
ميدانستي كه با ورود به عالم خاك
همه چيز از ياد تو خواهد رفت
چرا كه انديشه در اينجا حاكم مستبديست
پس با دل به ياد آور
تو براي انجام كاري به دنيا آمدي
به ياد آور
پيش از آنكه مدت بسر آيد
به ياد آورآلمان بهار83
عشق پنهان
دسامبر 28, 2007تو مث قطره آبي
تو مث شراب نابي
تو مث رود رواني
تو مث باد دواني
تو مث آتش و آهن
تو مث ژاله ولادن
تو مث سوره توحيد
تو مث آيه اميد
تو مث خورشيدتابان
تو مث ناهيدوكيوان
تو مث قله كوهي
تو مث اوج شكوهي
تو مث شاپركايي
تو مث قاصدكايي
تو وراي آنچه گفتم
تو مث عشق نهفتم
بهار ۶۴ اهواز
نشانی آشنا مثل خدا
دسامبر 28, 2007 دلتنگ
ازغربت جانكاه فرنگ
در پي يافتن خانه دوست
روز يكشنبه برون رفتم از اين خويشتن بي خويشم
ورسيدم به مكاني كه پر از نغمه اوست
جاي بازي هنوز انسانها
كودكاني مملو از صدق وصفا
ديدم اما سرسره تنها بود
و سكوت حاكم اين تنهايي
روي يك نيمكت سرد
همدم تنهايي به تماشاي زمستان رفتم
*****
ناگهان خلوت دل شد آشوب
چند پرنده روي يك شاخه ،چه خوب
پس چرا مات و خموشند و غريب
پريان ساكن شهر فريب
يادم آمد كه در اين شهرفرنگ
واژه ها واژگونه،نغمه ها خاموشند
“تا مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي” اين قوم به ظاهر آرام
پس كجا بايد جُست ؟”خانه دوست كجاست؟”
رهگذاري كو كزو پرسم و او لااقل بنگردم؟
رهگذر شاخه نوري كه به لبهايش نيست
و بجاي شنها سرزميني مملو از برف سپيد
و آسماني يكسره ابر سياه
و سپيدار حتي كوچه هايش خاليست
و در اين تنهايي در خيالم
“كوچه باغي ست كه از خواب خدا سبزتر است”
“و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي ست”
اما در شهر فرنگ واژه اي پوشالي ست
و صداقت شايد معني اش تنهايي ست
“ نرسيده به درخت ، چند قدم مانده به گـُل”
پاي فواره خونين حقوق آدم
برزخ منتظران ترديد
كودكي نيست” رفته از كاج بلندي بالا”
لانه نور كجاست؟
بر بلنداي تن كاجهاشان يكسره نور دروغ است و ريا
در ميان اين همه نور دروغين خيال
پس كجا لانه كند
نور تابيده ز كاشانه دوست
نور عشق من و تو
و بجايش خانه هاشان تاريك
و در اين تاريكي از كه بايد پرسيد
“خانه دوست كجاست”
خانه دوست همان جايگه خاطره هاست
نقش جا مانده ز رستم بر كوه
تير آرش كه فرو رفته به خاك
قصر جامشيد فرو رفته به خواب
كه نشاني آشنا مثل خداست
خانه دوست همان خانه ماست
خانه دوست همان ايران است
همايون
دي ماه 82
آلمان